تبليغاتX
کلبه ی تاریک


کلبه ی تاریک

هیچی ندارم!

... حرفام رو که شنید گفت:

- خوب آدم حسابی چرا همون دیشب بهش شماره ندادی؟ حالا دو راه بیشتر نداری یا باید تا ابد فراموشش کنی یا خودت دوباره بهش زنگ می زنی که البته می دونم واسه خری مثل تو اولی خیلی قابل قبول تر و شدنی تر باشه تا اینکه بخوای بازم خودت بهش زنگ بزنی...! یا اینکه عشق اون حیای بی خودتو هم برده؟!

ـ زهر مار دیوونه منو باش که مثلا دارم با تو درد دل می کنم که کمکم کنی اصلا حالا که این طور شد از لج تو یکی هم که شده همین حالا بهش زنگ می زنم واسه عصر باهاش قرار می ذارم.

فورا شماره همراهمو در آوردم و به عماد زنگ زدمو بعد از سلام و احوال پرسی برا عصر قرار گذاشتم شمارمو هم بهش دادم که اگه کاریم داشت باهام تماس بگیره تو این مدت اصلا یه نگاه هم به آذین ننداختم چون اگه نگاهش می کردم یه کاری می کرد که من خندم بگیره و اراده ام شل می شد.

تلفنم که تموم شد برگشتم نگاش کردم دیدم چشاش داره از حدقه می زنه بیرون و دهنش اندازه یه گاراژ باز مونده خندم گرفت . با خنده گفتم:

- ببند اون گاراژتو الان یکی می بینه مسخرت می کنه! چته ؟ تا حالا ندیدی یه آدم زنگ بزنه به دوستش باهاش برنامه بذاره؟

یه هو به خودش اومد دوباره همون حالبت همیشگی خودشو گرفت و گفت:

ـ آدم چرا ولی تو رو نه!

ـ خیلی خوب بیا حالا بریم خونه ساعت کلاس داره تموم میشه این استاده بیاد بیرون ببینه ما اینجا بودیم کله برامون نمیذاره ها!

ـ چشم ولی روناک این واقعا خودت بودی که این کارا رو کردی؟

ـ آره مگه چیه؟من آدم نیستم؟ دل ندارم؟نمیتونم از یکی خوشم بیاد؟

ـ در یک کلام نه!

ـ  اصلا دیگه لازم نیست با من راجع به عماد حرف بزنی

ـ ااااا... خوب حالا ! خوب چیه؟ تا حالا ندیده بودم کرکس ها هم عاشق بشن خوب دفعه ی اولمه!

ـ بی تربیت خفه شو

ـ الان این خفه شو که احیانا کلمه بیتربیتی نبود که!

ـ نسبت به تو نه تنها بی تربیتی نیست که کاملا مناسب به کار میره

خیلی از دستش عصبانب بودم دیگه تا خود هونه باهاش حرف نزدم.

خونه کی رفتم اول یه دل سیر خوابیدم بعدش هم تا خرخره خوردم آخه آخرین چیزی که خوردم  قهوه ای بود که تو کافی شاپ با عماد خوردم.بعدش آماده شدم برم سر قرار

وقتی رسیدم دیدم یه گوشه وایساده منتظر منه وقتی رفتم جلو و سلام کردم دیدم چشماش شده دو تا کاسه ی خون قرمز قرمز اون چشای درشت عسلی معلوم بود که از سوزش باز نمیشد! وقتی حرف می زد هم صداش می لرزید

ـ عماد! چی شده؟ چرا چشمات سرخه ؟ چرا صدات می لرزه؟

ـ چیزی نیست یه کم سرما خوردم

ـ مثل اینکه دروغ گفتن هم بلد نیستی آقا سر ! بعد از این همه گدایی دیگه شب جمعه یادم نرفته اگه سرما خوردی صدات چرا می لرزه؟ خیلی تابلویی خوب حالا درست ازت می پرسم چرا گریه کردی تو هم مثل یه پسر خوب جوابمو میدی!
ـ اولا گریه نکردم دوما یه مشکل خانوادگی برام پیش اومده بود که حلش کردم

ـ خیلی خوب نمی خوای بگی نگو! ....

نوشته شده در Wed 23 Sep 2009| ساعت 20| توسط آدم کوکی| |

... اون روز کلی از خودم براش گفتم ٫ از خانوادم از مادر مهربونم٫ از پدر زحمت کشم ٫ از خواهر بزرگترم رکسانا که دو سال پیش ازدواج کرده و از این جور حرفا البته ما بین حرفام سعی کردم تیکه های مناسبی بهش بپرونم که بفهمه برام اولینه مثلا بهش گفتم :

ـ می دونی عماد من هیچ وقت نخواستم با دیدن اولین پسری که از جلوم رد می شد خودمو ببازم که باهاش قول قرار بذارم و به قول آذین که می گه هر فرمولی یه استثنایی هم دار ه فکر کنم این بار منم یه استثنا برام پیش اومده...

خلاصه وقتمون رو این طوری پر کردیم وقتی فهمید تو تهران بودیم کلی جا خورد آخه بچه ها با لهجه صحبت کرده بودن طوری که اونا باورشون شده یود شهرستانی هستیم. همین طور که داشتیم حرف می زدیم یه دفعه صاحبکافی شاپ اومد بالا سرمون و گفت:

ـ ببخشید مزاحم می شم و خلوتتون رو به هم می زنم ولی الان پنج ساعتی میشه اینجا نشستین و دارین با هم حرف می زنین با اجازه می خوام مغازه رو تعطیل کنم ساعت به ۱۲ می رسه...

 با کلی عذر خواهی و شرمندگی از کافی شاپ اومدیم بیردن کلی خجالت کشیدم اصلا حواسم به ساعت نبود! فکر کنم عماد هم همین حال رو داشت بعد هم منو رسوند خونه . اون شب حتی اشتهای شام خوردن هم نداشتم زود رفتم تو اتاقا درو بستم و لباسمو عوض کردم و رفتم بخوابم ولی مگه خوابم می برد! همش فکرم پیش عماد بود ٫ همش چهرش میومد جلو چشمم وقتی هم خوابم برد همش خواب عماد رو می دیدم! بالاخره هر جوری بود شب صبح شد و رفتم دانشگاه بلکه کمتر تو فکرش برم اما این پسر اراده رو ازم گرفته بود! همش با سیخونک آذین میومدم تو کلاس .

ـ وای خدا این کلاس لعنتی چرا تموم نمیشه؟ می خوام زود تر برم خونه ممکنه عماد زنگ بزنه من خونه نباشم ولی... عماد که شماره خونه رو نداره اه ویشکا مردشور اون قیافتو ببرن که گفتی شماره الکی بدیم! حالا که دیگه واقعا سبک می شم واااااااااااای باید خودم دوباره زنگ بزنم حالا پیش خودش می گه عجب دختر سبکیه!

تو این فکرا بودم که با صدای آذین یه متر پریدم هوا

ـ اوووی حواست کجاست؟ می دونی همه از کلاس رفتن بیرون

یه نگاه به دور برم کردم دیدم راست می گه هیشکی تو کلاس نیست

ـ می دونی دختر! عشق علاوه بر اینکه حواستو پرت کرده کرت هم کرده آی که بد بختی کورت هم کرده! یه نیگا به ساعتت بنداز! ببینم نمی خوای دل از این کلاس بکنی!

ساعتمو نگاه کردم دیدم راست می گه الان کلاس بعدی شروع می شه

ـ خوب دیوونه چرا خودتو این جوری اذیت می کنی قشنگ عین بچه ی آدم بهش زنگ بزن٫ باهاش قرار بذار بگو عماد جون الهی قربونت برم من عاشقت شدم حالا شما جواب بله میدی؟ این که کاری نداره! دختر این طوری هم خودتو دق میدی هم منو هم اون طفلکی رو پاشو... پاشو جریان دیروز رو برام تعریف کن ببینم بهش چی گفتی ... خراب که نکردی ها؟

ـ تو از کجا فهمیدی ما دیشب با هم بودیم؟

ـ کلاغه بهم خبر داد... دختر خوشحال نمیدونستم اینقدر زود حواست پرت عشق می شه!خره دیروز تو پارک ساعی دیدمتون داشتین با هم قدم می زدین!

از کلاس اومدیم بیرون ٫ کلاس بعدی هم بی خیالش شدیم٫ رفتیم تو محوطه و جریان رو براش تعریف کردم...

نوشته شده در Tue 15 Sep 2009| ساعت 11| توسط آدم کوکی| |

گوشی رو گذاشتم تا واسه قرار یک ساعت دیگه آماده شم.

به سرعت آماده شدم تازه از حولمخیلی هم زود تر از موعد رسیدم البته عماد هم چند دقیقه بعد از من رسید.اینجا بود که حس کردم  شاید از من بدشنیومده ولی خوب ! میتونست فقط داستان براش جالب شده باشه... ولی اگه اینطور بودواسه چی زود تر اومد ؟ اصلا از کجا می دونست که من زود تر میام...

تو همین فکرا بودم که صداش رشته ی افکارمو پاره کرد

- سلام...روناک خانم؟

- بله خودم هستم شما هم آقا عماد درسته؟

- درسته...ببینم مشکلی پیش اومده؟ چهرتون به نظر گرفته میاد!

 - نه نه چیزی نیست نگران نباشید

صداش یه جور عجیبی بود! لحن صداش یه جور خاص بود! تو چشماش یه برق تند می دیدم! همینا بود که اعتماد به نفم رو زیاد کرد تا با مقدمه چینی حرفم رو بزنم

- من ... راستش می دونم خیلی غیر معمول و عجیب و شاید هم خنده دار و احمقانه باشه ولی من می خواستم اگه بشه ما به عنوان دوتا دوست با همدیگه رابطه داشته باشیم...

به خوبی می شد فهمید که هول شده و دست و پاشو گم کرده منم بهش حق میدادم آخه کدوم دختر ابلهی این کارایی رو که من کردم می کنه و این حرفایی که من زدم رو می زنه؟!؟!؟

در جوابم گفت:

- خواهش می کنم... پیشنهاد غیر قابل قبولی نیست خوش حال می شم ولی فکر نمی کنم این همون موضوعی باشه که می خواستین راجع بهش حرف بزنین!

- درسته موضوع اصلی فرق می کنه که البته می خواستم قبلش یه کم اول با هم آشنا تر بشیم

راستش گفتنش تو دیدار اول واسم سخته پس بذارین آروم آروم و با مقدمه چینی اون جوری که می تونم براتون بگم اون جوری راحت تر می تونیم حرف همدیگه رو بفهمیم

- باشه ولی..الانباید سر چی صحبت کنیم؟راستش می دونین من همیشه قبل از هر ملاقات از پیش مشخص شده ای همه ی حرفامو با خودم مرور می کنم ولی امروز امید داشتم که فقط شنونده هستم واسه همین نمی دونم باید چی بگم!

- خوب راستش منم اولین باره که یه همچین رابطه ای رو شروع می کنم راستش هیچ وقت تو این بازی ها با بچه ها سهشم نبودم که بدونم کی باید چی کار کنم!

- خوب فکر کنم واسه شروع بد نباشه که یه کم قدم بزنیم

همون طور که قدم می زدیم برام حرف می زد٫ از خودش می گفت٫ از خانوادش... حرفاش برام عجیب و گنگ بود در عین سادگی اونارو خوب درک نمی کردم! راستش گیج شده بودم

به آخر حرفاش که رسید بهم گفت:

- خوب حالا که قراره رابطه مون صمیمی بشه بهتره منو عماد صدا کنین

- باشه ولی آخه شما این طوری حرف می زدین منم تقلید کردم گفتم شاید این جوری راحت تر باشین حالا که این طوره پس شما هم منو روناک صدا کنی

- حتما

...

نوشته شده در Thu 10 Sep 2009| ساعت 20| توسط آدم کوکی| |

... هم پسرا هم دخترا تو تهران زندگی می کردن ولی هیچ کدوم راستشو نگفتن! انگار به خیال خودشون هر کدوم از اون یکی یه پا جلو تر بودن.

خلاصه اون شب بعد از کلی شیطنت و بازی گذشت و همه به خونه هاشون برگشتن ولی روناک هنوز هم تو فکر حس عجیب و ناشناختش نسبت به عماد بود! عماد هم نمی تونست فکر روناک رو از ذهنش بیرون کنه٫ قیافه ی روناک مدام جلو چشمش بود. چند وقتی این دختر و پسر زندگیشون رو با عشق ندونسته نسبت به هم گذروندن و بدونه اینکه حتی بخوان یا بدونن عشق همدیگه شدن تا اینکه یه روز روناک که دیگه ز یان وضع خسته شده بود رفت پیش بهترین و نزدیک ترین دوستش  آذین و جریانو براش گفت وقتی آذین از جریان مطلع شد هلهله ای به پا کردد که نگو و نپرس و با تبریک به روناک مسئله رو بهش هالی کرد و گفت:

" مبارک باشه خانمی انگار شما هم به جمع عشاق دلباخته پیوستید!"

از اونه طرف عماد هم توسط عزیز ترین دوستش مانی می فهمه که واقعا عاشق شده  ولی این احساسات رو چطور میشه ابراز کرد خدا می دونه! البته از روناک خانم هم میشه پرسید!!!...

ـ:" من وقتی باور کردم که اون حس عجیب نسبت به عماد واقعا عشق بود به شماره تلفنی که اون شب ازش گرفته بودیم اعتماد کردم و بی مقدمه پشت گوشی گفتم:

" سلام منزل آقای فطرت؟"

ـ عماد:"بفرمایید"

ـ "ببخشید با آقای عماد فطرت کار داشتم"

ـ عماد: " خودم هستم بفرمایید"

ـ " سلام آقا عماد روناک هستم می خواستم باهاتون صحبت کنم هر چند می دونم خیلی غیر معقوله اما اگه ممکنه تا یک ساعت دیگه تو پارک ساعی می خواستم شما رو ملا قات کنم چیز هایی هست که باید روشن کنیم و حرف هایی هست که باید بزنیم"

ـ عماد :" سلام روناک خانم رسیدن بخیر:

ـ" ممنون منم می خواستم پاره ای راجع به همیناباهاتون صحبت کنم "

ـ عماد :" راجع به سفرتون از شیراز به تهران! خوب اگه چیزی هست همین الان بفرمایید"

ـ"  من اصلا شیرازی نیستم ... بگذریم از این مسائل اگه شما راضی باشین رو در رو با هم صحبت کنیم!"

ـ عماد:" خواهش می کنم اشکالی نداره ولی  خیلی بی مقدمه بود!"

ـ " عذر می خوام"

ـ عماد: " خواهش می کنم پس یک ساعت دیگه پارک ساعی"

ـ" خدا حافظ"

 

نوشته شده در Tue 1 Sep 2009| ساعت 11| توسط آدم کوکی| |

همه چیز از یه مهمونی ساده شروع شد٫ از یه همهمونی کزایی٫ یه شب که ویشکاو سارا و ستاره و آذین و مهسا جمع شده بودن خونه ی روناک!اول یه کم رقص و شوخی خلاصه خوش گذرونی آخه اون شب تولد روناک بود قرار بود تا صبح با هم خوش باشیم. تقریبا نیمه شب بود که بچه ها داشتن تو اینترنت سر به سر بچه های مردم می ذاشتن تا اینکه تو یه روم با چند تا پسر به اسم های هامون و مانی و عماد و فرامرز آشنا شدن خلاصه کلی سر به سرشون گذاشتن و هر کدوم به یکی ابراز علاقه کرد...

ویشکا:وای هامون چه صدای با حالی داری چقدر دوسش دارم! تا آخر عمر فراموشت نمی کنم

هامون: آره جون عمت!

ویشکا:اولا کاری به عمه ی من نداشته باش دوما به جون خودت که خیلی براش ارزش قائلم می گم قسم به اون صدای با حالت که راست می گم

مانی: الهی قربونت هامون جون خودت حلواتو درست کن که صبح بیدار نخواهی شد عزیزم

سارا:فرامرز!!! چه اسمی ! خیلی با وقاره! به عکست هم میاد

مهسا: مانی میدونستی من چقدر از شوخی هات خوشم میاد!!!!!!!!!!آقا جیگی خیلی با حالی

مانی:إإإإإإإإإ!!!!!!پس برم جیگرمو بدم جیگر فروشی چنو این جور که شما ازش تعریف کردین بد جوری کباب شد

آذین: عماد جون من عاشق آدمای ساکتی مثل تو هستم می دونی هر فرمولی چند تا استثنا داره درست مثل من و مهسا و تو و مانی! مهسا و مانی شلوغ جمع ولی من و تو ساکت و آروم!

مانی:عماد تو هم جیگرتو ببر سر کوچه بفروش پول خوبی گیرت میادا

هامون: مانی یه کم زبون به دهن بگیر

مانی: نمی خوام میخوام حرف بزنم راستی آذین خانم فکر نکنم شما خیلی هم به این عماد ما بیاین ها آخه شما اون جوری هم که ادعا می کنین ساکت نیستین والبته از بابت قیافه هم به همدیگه نمی خورین حالا دیگه از ما گفتن بود شما می خواین قبول کنین می خواین نکنین به من نیست

فرامرز: د مانی خفه شو دیگه بذار ما هم حرف بزنیم

مانی که از فرامرز خیلی حرف شنوی داشت زود گفت

ـ: چشم

این وسط دو نفر بودن که خیلی ساکت بودن یکی ستاره که کوچیک جمع بودو کاری به کار این بچه ها نداشت و اون یکی روناک بود که از وقتی که عکس عماد رو دیده بود و صداشو شنیده بود یه حال عجیبی شده بود یه لحظه دلش می خواست بره تو اتاق و زار زار گریه کنه و یه آن دلش می خواست بزنه زیر خنده البته این یه مورد در باره ی عماد هم صدق می کرد اون هم دیگه حالو حوصله ی مهمونی رو نداشت....

نوشته شده در Wed 19 Aug 2009| ساعت 17| توسط آدم کوکی| |

همیشه از جلوت رد می شدم ٫ باهات قدم می زدم ٫حتی یه وقتای که سرت رو زانو هام بود موهاتو نوازش می کردم ٫ولی مثل اینکه منو احساس نمی کردی ! دیروز تو به من خیره شدی ٫ داشتی خیره خیره به من نگاه  می کردی ٫ نگاهت قدرت انجام هر کاری رو ازم گرفته بود ٫ همونجور میومدی جلو و من هنوز هیچ تکونی نمی تونستم بخورم...

اومدی.... اومدی... اومدی... رفتی ... رفتی ... رفتی...

تو به من نگاه نمی کردی ! تو داشتی به گل رز پشت سر من نگاه می کردی... رفتی جلو و پر پرش کردی ٫ منو صدا زدی و بهم گفتی : اینو بده به عشقمو بهش بگو تا ابد دوسش دارم.

دلم شکست کل روز رو تو شهر بی هدف قدم می زدم٫ آخر شب تو یه مغازه ی قاب فروشی چند تا آینه دیدم رفتم جلو تا ببینم چه مشکلی دارم که تو حتی به من نگاه هم نمی کنی که تازه اون موقع بود که یادم اومد                   باد تصویر نداره...!!!

حالا سلام!

اینم یه متن خدا حافظی ( شاید موقت) با شعر و ورود به دنیای داستان بود. می خوام از این به بعد تا یه مدت یکی از داستان های خودمو سریال وار براتون بنویسم.

اینه داستان شرح اتفاقاتی که طی سه سال برای من و اطرافیانم رخ داد تقریبا نیمه واقعیه یعنی همه ی این شخصیت ها با یه اسم دیگه زندگی می کنن اما بعضی از اتفاق ها برای جذابیت بیشتر یه کم بالا و پایین شدن 

امید وارم خوشتون بیاد

آدم کوکی(سها)

نوشته شده در Mon 17 Aug 2009| ساعت 14| توسط آدم کوکی| |

سلام دلم گرفته بود مثل همیشه رفتم سراغ کتاب فریدون چشم خورد به این شعر گفتم واسه شما هم بنویسمش این یه شعر بر پایه ی یه داستان قدیمی از زبون ماهیگیرای ایرانیه

زن:ـ سحر چون می روی در کام امواج

کند تاب مرا هجر تو تاراج

ماهیگیر:ـمنم یک مرد ماهیگیر ساده

خدا نان مرا در آب داده

زن:ـترا دریا فرو کوبیده صد بار

از این زیبای وحشی دست بردار

ماهیگیر:ـ چو می خوانندم این امواخ از دور

همه عشقم همه شوقم همه شور

زن:ـ فریبش را مخور ای مرد زین بیش

به گردابش به طوفانش بیندیش

ماهیگیر:ـ نمی ترسم نمی پرهیزم از کار

به امید تو باز آیم دگر بار

زن:ـ اگر از جان نمیترسی در این راه

بیاور گوهری رخشنده چون ماه

بشوی از خانه ات فقر و سیاهی

که مروارید نکو تر ز ماهی

ماهیگیر:ـ ز عشقم گوهری تابنده تر نیست

سزاوار تو زین خوش تر گهر نیست

ولیکن تا نباشم شرمسارت

فروزان گوهری آرم نثارت

...

زنی خاموش در ساحل نشسته

به آن زیبای وحشی چشم بسته

بر او هر روز چون سالی گذشته است

هنوز آن مرد عاشق بر نگشته ست

نه تنها گوهری در دام ننشست

که عشقی پاک گوهر رفت از دست

نوشته شده در Wed 5 Aug 2009| ساعت 10| توسط آدم کوکی| |

به خانه مي رفت

با كيف بود و كلاهي كه بر هوا!

چيزي دزديدي؟    مادرش پرسيد

دعوا كردي باز؟    پدرش گفت

و برادرش كيفش را زير و رو كرد به دنبال آن چيز كه در دل پنهان كرده بود

تنها مادر بزرگش ديد

گل سرخي را در دست فشرده و خنديده بود

نوشته شده در Wed 29 Jul 2009| ساعت 23| توسط آدم کوکی| |

امشب زمان آبستن دلتنگی سختی ست

زمانه باردار کودک تخسی ست

که از به دنیا آمدن سر باز میزند.......

نوشته شده در Wed 22 Jul 2009| ساعت 0| توسط آدم کوکی| |

نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

 

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود

نوشته شده در Wed 22 Jul 2009| ساعت 0| توسط آدم کوکی| |


قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا